داستان زندگی یک آدم خوش شانس!!
بنا به تقاضای زیاد بازدید کنندگان یه دهستان کوتاه جالب میگذارم براتون
امید وارم از این مطلب لذت کاملی ببرین.
داستان زندگی یک آدم خوش شانس!!
از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریهای كردم كه فهمیدجواب «های»،
«هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پیدرپی شیر میخوردم و
به درد دلم توجه نمی كردم!
این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم
حساب میبردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ
میخورد. هر صفحهای از كتاب را كه باز می کردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من
میپرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه
میدانست منو فرستاد.....
برای خواندن بقیه داستان لطفا به ادامه مطلب برین


