داستانهای کوتاه وبسیار زیبا((سری سوم))
حکایت بهلول و آب انگور!
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول!
من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم،
آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است،
که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب
قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم.
آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک
نرم بر گونه ات می پاشم آیا دردت می آید؟ گفت: نه!
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای
گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی
کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟
من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک
است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را
شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی
برای خوندن ادامه داستانها لطفا به ادامه مطلب برین

