دختری با شلوارک در تهران


دختری با شلوارک در تهران





چند روز پیش داشتم از یکی از شهرکهای اطرف تهران

عبور میکردم که با دیدن این صحنه جفت پا پریدم رو

ترمز !!!نه بابا ، این خانم گل منگولی با شلوارک اون

هم تو روز روشن وسط خیابون !؟ای بابا ... بلا به دور !

یه لحظه پیش خودم گفتم شاید خبر نداره اینجا ایرونه

و ....

واسه همین رفتم جلو که از نزدیک ارشادش ک...



لطفا به ادامه مطلب برین

ادامه نوشته

شرط بندی پیرزن باهوش


شرط بندی پیرزن باهوش



داستان
 شرط بندی پیرزن باهوش



یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب


بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی


۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به


دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند


و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ،


تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت قرار ملاقاتی با مدیر عامل


بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده


به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی


شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و....


لطفا به ادامه مطلب برین

ادامه نوشته

این مکالمه واقعی است.....(ته خنده)


این مکالمه واقعی است


گفتگوی آمریكایی ها و اسپانیایی ها روی فركانس اضطراری كشتیرانی

گفتگویی كه واقعاً روی فركانس اضطراری كشتیرانی، روی كانال ۱۰۶ سواحل Finisterra


 Galicia میان اسپانیایی‌ها و آمریكایی‌ها در ۱۶ اكتبر ۱۹۹۷ضبط شده‌است.



اسپانیایی‌ها (با سر و صدای متن): A-853 با شما صحبت می‌كند. لطفاً ۱۵درجه به جنوب

بچرخید تا از تصادف اجتناب كنید. شما دارید مستقیماً به طرفما می‌آیید. فاصله ۲۵ گره

دریایی.



آمریكایی‌ها (با سر و صدای متن): ما به شما پیشنهاد می‌كنیم ۱۵ درجه به شمال

بچرخید تا با ما تصادف نكنید.



اسپانیایی‌ها: منفی. تكرار می‌كنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نكنید.

آمریكایی‌ها (یك صدای دیگر): كاپیتان یك كشتی ایالات متحده آمریكا با شما صحبت


می‌كند. به شما اخطار می‌كنیم این مکالمه واقعی است. ...


لطفا به ادامه ی مطلب برین.


ادامه نوشته

یه داستان واقعا خنده دار((از دستش ندین))

توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند


ولی هر گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی


کاملاً عمدی بوده و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان


عقده ای در دل دارد انتخاب شده است!!! :D




سلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد


اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز


تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن


به شما هیچ ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه .


هماهنگه؟!؟!.... چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور


مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن


دومم خیلی سر سخت بود.خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید


بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به


زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود.خودش قیول


کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی


ازم جدا بشه.




برای خواندن بقیه داستان لطفا به ادامه مطلب برین

ادامه نوشته

داستانهای کوتاه وبسیار زیبا((سری سوم))

حکایت بهلول و آب انگور!



روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول!


من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:


نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم،


آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است،


که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب


قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟


بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم.


آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک


نرم بر گونه ات می پاشم آیا دردت می آید؟ گفت: نه!


سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای


گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی


کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟


من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک


است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را


شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی



برای خوندن ادامه داستانها لطفا به ادامه مطلب برین
ادامه نوشته

داستان زندگی یک آدم خوش شانس!!

بنا به تقاضای زیاد بازدید کنندگان یه دهستان کوتاه جالب میگذارم براتون


امید وارم از این مطلب لذت کاملی ببرین.


داستان زندگی یک آدم خوش شانس!!

از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه‌ای كردم كه فهمیدجواب «های»،


«هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و


به درد دلم توجه نمی كردم!


این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم


حساب می‌بردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ


می‌خورد. هر صفحه‌ای از كتاب را كه باز می کردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من


می‌پرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه


می‌دانست منو فرستاد.....


برای خواندن بقیه داستان لطفا به ادامه مطلب برین

ادامه نوشته

چند حکایت کوتاه فوق العاده جالب سری 2 (( حتمأ ببین ))


یه شب خانوم خونه اصلا به خونه بر نمیگرده وتا صبح پیداش


نمیشه! صبح برمیگرده خونه وبه شوهرش میگه که دیشب


مجبور شده خونه یکی از دوستای صمیمیش بمونه.شوهر


بر میداره و به 20 تا از دوستای صمیمی زنش زنگ میزنه


ولی هیچ کدوم حرفای اونو تایید نمیکنند !


یه شب اقای خونه تا صبح برنمی گرده خونه . صبح وقتی میاد


به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستای


صمیمیش بمونه .خانوم خونه برمیداره به 20 تا از صمیمی


ترین دوستای شوهرش زنگ میزنه .15  تاشون تایید میکنن


که اقا تمام شب رو خونه اونا بوده !!! 5 تای دیگه حتی میگن


اقا هنوز هم خونه اونا پیش اوناست!!!


نتیجه اخلاقی:یادتون باشه مرد ها دوست های بهتری هستند 



برای خواندن بقیه ی داستانها لطفا به ادامه مطلب برین



ادامه نوشته

چند حکایت کوتاه فوق العاده جالب (( حتمأ ببین ))

FunPatogh.Com Community For Persians


کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود،

با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه

برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی

تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:

«و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.



برای خواندن بقیه داستانها لطفا به ادامه مطلب برین

ادامه نوشته

داستان هدیه نامزدی... (((واقعا خنده داره)))

خواستم برای جشن تولد نامزدم هدیه ای بفرستم به همین خاطر از خانم خوش سلیقه ای که یکی از همکارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره یک جفت دستکش بسیار اعلا انتخاب کند تا برایش بفرستم
.
.
.
پس از خرید، خانم خوش 
سلیقه  هم برای خود یک جفت شورت انتخاب کرده و پس از اینکه هر دو بسته بندی آماده شد پول را به صاحب مغازه دادیم و هنگام تحویل غافل از اینکه شاگرد خرازی بسته ها را اشتباهی داده، یعنی بسته دستکش را به خانم و بسته شورت را به من داده ، من با اطمینان خاطر آن را باز نکردم و به منزل آمدم . نامه ای به خیال خود با انشا خوب برای نامزدم نوشتم و دستکش ها را برای او فرستادم
.
.

وقتی نامه به دست او می رسد در حضور پدرش بسته را باز می کند و دو عدد شورت را در آن می بیند و چون نامه را می خواند می بیند چنین نوشته ام......


برای خواندن بقیه داستان لطفا به ادامه بروید

ادامه نوشته

مهندس و برنامه نویس...((داستان قشنگیه))


یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت....


برای خوندن بقیه داستان لطفا به ادامه مطلب برین

ادامه نوشته

جریانات رختخوابی (( حتمآ بخون خیلی باحاله))


یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول


ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال


وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه


خانم برگشت و به من گفت......

ادامه نوشته

حكایت جالب خواهرهمسرجذاب((خیلی جالبه))


من خیلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم  والدینم خیلی کمکم کردند

دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد

و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست .......

به ادامه مطلب برو

ادامه نوشته

فرق بین ایرانی ها و آمریکایی ها((یه داستان بسیار  خنده دار وقشنگ))

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای

 

شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار

 

 سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال

 

 تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط

 

 خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت........

 

به ادامه مطلب برین 

ادامه نوشته

نجار دانا(داستان قشنگیه)

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت......
ادامه نوشته

همین الان لیوان هاتون را زمین بگذارید(درس زندگی)

استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به

 دست گرفت. آن را بالا

گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید.......

 

                                   لطفا نظر هم بدین.ممنون

ادامه نوشته

ارزيابي عملكرد(مطلب جالبیه)

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن

جوش شيرنی را به سمت تلفن هل

داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به

دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به

گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه

متوجه پسر بود و به

مکالماتش گوش داد.پسرک پرسيد........

 

                                لطفا نظر هم بدین.ممنون

ادامه نوشته

اگه میخوای میلیونر بشی بخون(خیلی جالب )

اگه میخوای میلیونر بشی بخون(خیلی جالب )
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت......
ادامه نوشته