توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند
ولی هر
گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی
کاملاً عمدی بوده
و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان
عقده ای در دل دارد
انتخاب شده است!!! :D
سلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد
اخلاق،
پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز
تصمیم دارم
وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن
به شما هیچ
ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه .
هماهنگه؟!؟!....
چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور
مسالمت آمیزی از بین
زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن
دومم خیلی سر سخت بود.خودم
مجبور شدم بهش بقبولونم که باید
بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در
اومد تا اون فنجون قهوه رو به
زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده
ای بود.خودش قیول
کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و
خون و خونریزی
ازم جدا بشه.
برای خواندن بقیه داستان لطفا به ادامه مطلب برین